![]() |
![]() |
|
| نوشته هاي امير محمد مشكوة رضوي |
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:59 توسط امير محمد مشكوة رضوي |
|
||||
|
حسنك دروغگو امير محمد مشكوة رضوي
حسنك با پدر و مادرش زندگي مي كرد. يك روز مادر حسنك يك گلدان طلايي خريد و آن را بالاي طاقچه گذاشت. يكي از روزها كه حسنك داشت بازي مي كرد دستش به گلدان طلايي خورد و گلدان افتاد زمين و شكست. حسنك خيلي ناراحت شد. نمي دانست به مادرش چه بگويد. او حسابي ترسيده بود، براي همين گلدان را جايي پنهان كرد و به بازي اش ادامه داد. سراغ گلدان. اما گلدان سرجايش نبود. او تعجب كرد و از حسنك پرسيد:تو گلدان طلايي را نديدي؟ مادر ناراحت شد و او را حسابي دعوا كرد. حسنك كه فهميده بود كارخيلي زشتي انجام داده از مادرش معذرت خواهي كرد و قول داد ديگر دروغ نگويد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:55 توسط امير محمد مشكوة رضوي |
|
|
اين اولين داستاني است كه من نوشته ام و در 22 خرداد 87 در روزنامه قدس چاپ شده است. لطفا آن را بخوانيد. با تشكر از استاد عزيز آقاي عباس سپاهي يونسي حسنك شجاع و گرگ نادان · امير محمد مشكوة رضوي يكي بود يكي نبود. در يك روستاي بزرگ پسري بود به نام حسنك شجاع. كمي دور تر گرگ ناداني زندگي مي كرد. اين گرگ نادان هر روز يك گوسفند را زنداني مي كرد. حسنك يك روز تصميم گرفت به جنگ گرگ برود. او از دوستش اكبر كه چوپان بره ها بود خواست كه در جنگ با گرگ به او كمك كند. اكبر هم كه خيلي از دست گرگ نادان ناراحت بود، قبول كرد. سپس آنها با هم به جنگ گرگ رفتند و بره ها را آزاد كردند و دست و پاي گرگ را بستند و زنداني اش كردند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:14 توسط امير محمد مشكوة رضوي |
|
|
سلامي به شما سلام بچه هاي عزيز اسم من "امير محمد مشكوة رضوي "است. لطفا داستانهاي
من را بخوانيد و نظرهاي خودتان را درباره آنها بگوييد. با تشكر از همه شما عزيزان |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:10 توسط امير محمد مشكوة رضوي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
لطفا داستانهاي من را بخوانيد و نظرهاي خودتان را درباره آنها بگوييد.
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|