تبليغاتX
چراهاي زندگي
نوشته هاي امير محمد مشكوة رضوي


حسنك ترسو
 
امير محمد مشكوة رضوي





حسنك با خانواده اش در يك روستاي قشنگ و زيبا

زندگي مي كرد. يك شب پدر حسنك چند تا كيسه برنج

و چيزهاي ديگر خريد و توي آشپزخانه گذاشت. حسنك

كه آن شب غذاي شوري خورده بود، نصفه هاي شب بيدار شد تا آب

بخورد. او توي آشپزخانه رفت تا آب بخورد كه يك دفعه چشمش به چيزي

مثل يك هيولا افتاد. انگار يك نفر توي آشپزخانه بود. حسنك حسابي

ترسيد و فكر كرد يك نفر غريبه توي آشپزخانه است. او با عجله از

آشپزخانه بيرون آمد و رفت توي اتاقش و پتو را روي سرش كشيد و

خوابيد. به هيچ كس هم چيزي نگفت. روز بعد وقتي حسنك از خواب بيدار

شد، با ترس و لرز توي آشپزخانه رفت. همين كه چشم حسنك به

كيسه هاي برنج و بقيه وسايل گوشه آشپزخانه افتاد، حسابي خنده اش

گرفت. او حالا فهميده بود كه چه اشتباهي كرده و به خاطر ترس

بي موردش خنده اش گرفت. هيولاي توي آشپزخانه همان كيسه هاي

برنج بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:59  توسط امير محمد مشكوة رضوي | 

 

حسنك دروغگو

 
امير محمد مشكوة رضوي





يكي بود يكي نبود. در يك روستاي سرسبز و زيبا

حسنك با پدر و مادرش زندگي مي كرد. يك روز مادر

حسنك يك گلدان طلايي خريد و آن را بالاي طاقچه

گذاشت. يكي از روزها كه حسنك داشت بازي مي كرد دستش به گلدان

طلايي خورد و گلدان افتاد زمين و شكست. حسنك خيلي ناراحت شد.

نمي دانست به مادرش چه بگويد. او حسابي ترسيده بود، براي همين

گلدان را جايي پنهان كرد و به بازي اش ادامه داد.


مادر حسنك كه گلدان را خيلي دوست داشت وقتي برگشت اول رفت

سراغ گلدان. اما گلدان سرجايش نبود. او تعجب كرد و از حسنك پرسيد:تو

گلدان طلايي را نديدي؟


حسنك گفت: نه من نديده ام. ولي مادر حسنك فهميد او دروغ مي گويد.

مادر ناراحت شد و او را حسابي دعوا كرد. حسنك كه فهميده بود كارخيلي

زشتي انجام داده از مادرش معذرت خواهي كرد و قول داد ديگر دروغ

نگويد.

اصل داستان در روزنامه قدس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:55  توسط امير محمد مشكوة رضوي | 

اين اولين داستاني است كه من نوشته ام و در 22 خرداد 87 در روزنامه قدس چاپ شده است. لطفا آن را بخوانيد. با تشكر از استاد عزيز آقاي عباس سپاهي يونسي

 

حسنك شجاع و گرگ نادان

 

· امير محمد مشكوة رضوي

يكي بود يكي نبود. در يك روستاي بزرگ پسري بود به نام حسنك شجاع. كمي دور تر گرگ ناداني زندگي مي كرد. اين گرگ نادان هر روز يك گوسفند را زنداني مي كرد.

حسنك يك روز تصميم گرفت به جنگ گرگ برود. او از دوستش اكبر كه چوپان بره ها بود خواست كه در جنگ با گرگ به او كمك كند. اكبر هم كه خيلي از دست گرگ نادان ناراحت بود، قبول كرد. سپس آنها با هم به جنگ گرگ رفتند و بره ها را آزاد كردند و دست و پاي گرگ را بستند و زنداني اش كردند.

اصل داستان در روزنامه قدس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:14  توسط امير محمد مشكوة رضوي | 

سلامي به شما

سلام بچه هاي عزيز اسم من "امير محمد مشكوة رضوي "است. لطفا داستانهاي من را بخوانيد و نظرهاي خودتان را درباره آنها بگوييد.

                                            با تشكر از همه شما عزيزان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:10  توسط امير محمد مشكوة رضوي |